افسانه های طالقان

چوچكك

يك روزآفتابى بچه گنجشك قصه ما لبه ى پرچين نشسته بود كه ناگهان افتاد زمين و تيغ بزرگى به پايش رفت . هر چه تلاش كرد با نوك بال هاى كوچكش تيغ را درآورد نشد كه نشد. لنگ لنگان به طرف خانه اى رفت كه در آن اطراف بود و در زد. پيرزنى از داخل با صدايى لرزان گفت: بى او ميان...(بیا داخل) بچه گنجشك (كه ما طالقانى ها به آن مى گوييم چُوچكك) گفت: پير ننك مٌى نى، پايى تيخ دراُرچُوچک. (پیر زن تیغ را از پای من بیرون بیاور)پيرزن گفت: مى نى چُش مان سو نُوداره، بُوشو بوزُك دِ شير ها گير بى اُر مُون بوخارُم چش مانُم سو دو كوَه، تيىِ پايى تيخهِ دراُرُم .(چشمان من سو ندارد.برو از بزک شیر بگیر من بخورم چشمانم بینا شود تیغ را از پای تو در بیاورم)

بچه گنجشك با تيغى كه به پا داشت رفت طويله و گفت:بُزُك بُزُك مُنهَ شير هادی...(بز بزک به من شیر بده) بز گفت مُن خيلى وقتهَ واش نوخارديَمَه، بوشو صحرا دهَ واش هاگير بى اُر مُن بوخارام، پوستانانوم شير دوكوَه،هاديم توره بَبُرى پيرننه بوخاره چش مانوشَ سو دو كوَه تى يِى پايى تيخَه دراُرَه.(من خیلی وقت است علف نخورده ام برو صحرا علف بیاور من بخورم در سینه هایم شیر جمع شود ،بدهم تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ،تیغ را از پای تور درآورد)بچه گنجشك با همان حال رفت به طرف صحرا و گفت: صحرا صحرا، مُون وَاش هادی (صحرا به من علف بده)... صحرا گفت: مُن كو اوِنو خارديَمهَ، بوشو جودِ اوِ بى اُر مون بوخارام سبز گردوم، هاديَم تورَه بَبُرى بُزُك بوخاره پوستانانوشَ شير دوكوَه هادى تورَه بَبُرى پيرننه بوخاره چش مانوش سو دوكوَه تى يِى پايى تيخَه دراُرَه.(من خیلی وقت است آب نخورده ام .برو از جوی آب ،آب بیاور من سبز شوم،بدهم تو ببری برای بزی تا بخورد و در سینه هایم شیر جمع شود ،بدهم تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ،تیغ را از پای تور درآورد)بچه گنجشك لب جوى رفت و گفت :جوبوك جوبوك مُنهَ اوِ هادی...(جوی کوچک به من آب بده)جوى گفت: مون خيلى تومانه بيل نوخارديَمهَ، بوشو آهنگر دَه بيلهاگير بى اُر مُنهَ بيل بَزَنَ اوِ دوكُوُم اوِبَبُرى صحرابوخاره سبزكنه تورِه واش هادى بَبُرى بُزُك بوخاره(جوی گفت من خیلی وقت است که بیل نخورده ام برو از آهنگر بیل بگیر بیار من رو بیل بزن ،آب در من جاری شود ،صحرا آب بخورد و سبز شود تو علف ببری برای بزی تا بخورد و در سینه هایم شیر جمع شود ،بدهم تو ببری برای پیر زن چشمهایش بینا شود ،تیغ را از پای تور درآورد)

.....

بچه گنجشك بيچاره با همان وضع رفت دكان آهنگرى و گفت: آهنگر آهنگر مونه بيل و كلنگ هادی....(آهنگر به من بیل و کلنگ بده)آهنگر گفت: مى نى بازوان قوَّه نوداره، بوشو كُرگ دِه مرغانه هاگيرَ بى اُر مُن بوخارام با زوانُم قوَّه بى گيره، تى يى بهِ بيل او كلنگ بوسازُم بَبُرى جو اىِ بهِ بكنى، جو تورَه اوِ هادى بَبُرى صحرا سبز كِنَه بَبُرى بُزُك بوخاره ....(آهنگر گفت بازوان من قدرت نداره برو از مرغ ،تخم مرع بگیر بیاور من بخورم بازوانم قدرت بگیرد برای تو بیل و کلنگ بسازم ،ببری جو ی را بکنی ،جوی به تو آب بدهد ،صحرا سبز شود ببری برای بزی و..)بچه گنجشك رفت سراغ مرغ و گفت :كُرگُك كُرگُك مُنه مرغَانَه...(مرغ به من تخم مرغ بده) مرغ گفت : مُن كو گندم نوخارديَمَه،بوشو خرمَن دَه دانَه بى گير بى اُر مُن بوخارام، مرغانه كُنُم، هاديم تورَه بَبُرى آهنگر بوخاره، بازوُانُش قوَّه بى گيرَه، تورهَ بيل هادى، بَبُرى جو اوِ به....(من خیلی وقت است گندم نخورده ام برو از خرمن دانه بیاور من بخورم تخم مرغ بگذارم، بهم تو ببری آهنگر بخورد بازوانش قدرت بیابد برایت بیل و کلنگ بسازم ،ببری جو ی را بکنی ،جوی به تو آب بدهد ،صحرا سبز شود ببری برای بزی و..)

بچه گنجشك رفت خرمن و گفت :خرمن خرمن مُنه گندم... (خرمن به من گندم بده)خرمن گفت: مُن جارو نوخارديَمَه بوشو كوه دَه جارو بى اُر مُن بوخارام تورَه گندم هاديم بُرى كُرگُك بوخاره مرغانه كِنه هادى تُرِه بَبُرى آهنگر بوخاره بازوانوش قوَّه بى گيرَه و...(خرمن گفت من جارو نخورده ام برو کوه جارو بیاور من جارو بخورم به تو گندم بدهم تو ببری برای مرغ مرغ تخم مرغ کند آهنگر بخورد بازوانش قدرت بیابد برایت بیل و کلنگ بسازم ،ببری جو ی را بکنی ،جوی به تو آب بدهد ،صحرا سبز شود ببری برای بزی و..)

بچه گنجشك قصه ى ما با پاى درد داره خود رفت سركوه وگفت:كوهُك كوهُك مُنَ جارو....(کوه کوه من جارو )كوه گفت: مُن خيلى وقتَه واران نوخاردىَ مَه بوشو آسمان دَه واران بى گير بى اُر مُن بوخارام جارودراُرُم هاديم تورَه بَبُرى خرمن، جارو بوخارهَ، تورَه گندم هادى، بَبُرى كُرگُك بوخاره تورَه مرغانه هادى.... (کوه گفت من خیلی وقته باران نخورده ام برو از آسمان باران بگیر من بخورم جارو در بیارم ببری بدهی به خرمن ،خرمن جارو بخوره به تو گندم بدهد ببری مرغ بخورد و به تو تخم مرغ بده و....)

بچه گنجشك كه خسته شده بود سرش را بالا گرفت و گفت: آسمانآسمان مُنَ واران...(آسمان،آسمان باران..) آسمان گفت:مُن كَو ابر نُدارُم، بوشو خدا جانِ بوگو ابرانَ بى اُرَه مُن تورَه واران هاديم بَبُرى كوهُك بوخاره جارودراُره، هادى تورَه بَبُرى خرمنَ جارو كنى تو رَه گندم هادى بَبُرى كُرگُك بوخاره...بچه گنجشك بال هايش را رو به خدا گرفت و گفت: خداجان

خداجان، مُنِ ابر.... ناگهان ابرهاى تيره اى در آسمان پديدار شد و رعد و برق و درْق و دورْق... وهمه جا باران گرفت. كوه پر از جارو شد و داد به بچه گنجشك، او هم برد براى خرمن و خرمن جارو خورد و به بچه گنجشك گندم داد تا براى مرغ ببرد. مرغ گندم

ها را خورد و تخم كرد و تخم مرغ را داد براى آهنگر ببرد. آهنگر تخم مرغ ها را خورد، بازوانش قوت گرفت، بيل و كلنگ ساخت داد براى جوى ببرد. جوى بيل خورد و آب راهى شد و صحراهارا سبز كرد، بچه گنجشك علف تازه چيد و براى بز برد. بز علف

ها را خورد و پستان هايش شير افتاد، بچه گنجشگ شير را دوشيد وبراى پيرننه برد.

پيرزن شير را نوشيد چشمانش سوگرفت و تيغ پاى بچه گنجشك قصه ى ما را كه براى رسيدن به هدفش با اراده و اميدوار بود؛ درآورد. وقتى خوشحال از در بيرون مى رفت پيرزن به او گفت: فردا با تيغى كه از پايت درآوردم تنور را آتش مى كنم و يك لاك نان مى پزم و تو مى توانى بيايى سهم نانت را بگيرى ......

نوشته صحرا اميد وار - این داستان بازخوانى قصه اى ست با تلاش سارا و سحر نيكخواه و غزل واثقى .

با تشكرازروايت هاى طاهره واثقى از نساى پايين و خانم باجى شجاعى و ام البنين صميمى از دنبليد.

نقل قول با حذف و اضافه از خبرنامه شماره 5 انجمن طالقانیها


طراحی و اجرا توسط: وب باکس پورتال