بيوگرافي شاعر گرانقدر و مداح اهل بيت (ع) آقاي ناصر باريكاني طالقاني متخلص به «ناصح»

بیهـوده مراد دل نیامد دستـم
ناصح به محبت علی(ع) دل بستم
نـور علوی ز مادر ما عذراست
وز نـسل حـمید بـاریکانی هستم
پانزدهم بهمن ماه سال 1337 در روستای باریکان طالقان در خانواده ای کشاورز پسری چشم به جهان گشود که پدر و مادر او را ناصر نام نهادند
پدرش «مشهدي حميد » ساليان طولاني « كدخداي باريكان » بود و مادرش كه در جوار رحمت حق است به سلسله جليله سادات انتساب داشت. وي داري دو برادر و يدو خواهر است. هفت ساله بود که پدر او را برای نام نویسی به مدرسه ی روستا برد و نامش را در کلاس اول دبستان نوشت.
اولین معلم وي آقای حامد عباسی بود. دوران ابتدایی را ر همان مدرسه تا کلاس ششم ادامه تحصیل داد و پس از آن چون روستا دبیرستان نداشت برای ادامه تحصيل به دبیرستان محمد رستگار واقع در شهرک طالقان در فاصله اي حدودا" پنج کیلومتر ثبت نام کرد و این مسیر را پیاده ميرفت و باز می گشت.
قابل ذکر اینکه صوت زیبا را میراث دار پدر و عموهایش است. يكي از 3عموي وي ، حاج محمد باريكاني نيز از شعراي گرانقدر باريكان و طالقان است.
دوران دبیرستان را تا کلاس نهم نظام قدیم و در آنجا درس خواند و سپس ترک تحصیل کرده برای کار کردن و شروع زندگی جدید به تهران آمد و در شرکت ایران خودرو مشغول به کار شد.
وي در باره تعلق خاطرش به مولي الموحدين علي(ع) چنين نوشته است:
« نمی دانم به چه علت از دوران کودکی علاقه شدیدی به نام علی (ع) داشتم و هر وقت این اسم زیبا را می شنیدم اشک در چشمانم حلقه می زد. آن روز که می خواستم از پدر و مادرم برای عزیمت به تهران خداحافظی کنم. از پدرم خواهش کردم که به دلیل آنکه در تهران تنها نباشم، کتاب نهج البلاغه خودش را به من بدهد.
پس از آن من بودم و تنهایی ها و خواندنهایی كه تکرار می شد و نهج البلاغه انیس تنهایی هایم بود.از همان دوران علاقه به شعر و ادبیات را درخودم احساس می کردم امال هنوز از اقیانوس بیکران ادبیات بی خبر بودم.»
خاطرات ناصر باريكاني در دوران خدمت سربازي كه مصادف با پيروزي انقلاب اسلامي بود شنيدني است:
« در سال 1356 به خدمت سربازی رفتم و دورة آموزشی را در تربت حیدریه و پس از آن به اصفهان تقسیم شدیم و من شعرهای دست و پا شکستهی خودم را از آنجا شروع کردم.
آن روزها آرام آرام صدای نارضایتی مردم از نظام شاهنشاهی به گوش می رسید هنوز یک سال خدمت نکرده بودم که از رادیوهای بیگانه مثل بی بی سی و غیره سخنرانی های امام خمینی را می شنیدم.
ایشان به سربازان تکلیف فرمودند که برای سرنگونی نظام شاهنشاهی و دولت محمدرضا شاه سرباز خانه ها را ترک کنند و با همین پیام بنده حقیر هم که در هوا نیروز اصفهان مشغول انجام خدمت بودم به همراه عده ای از درجه داران پادگان را ترک کردیم. مردم به استقبال ما آمده و پشت درب پادگان بودند به محض خروج از پادگان من را که جثه ی کوچکی هم داشتم بر روی شانه های خود گرفته مرگ بر شاه گویان تا مسجد شاه آن زمان به همراه موج جمعیت تظاهرات کننده به آن مسجد رفتیم. در پایان سخنرانی آیت... طاهری مردم کم کم پخش شدند من جلو رفتم و دست ایشان را گرفتم دستش را کشید چون نظامیان انگشت ایشان را شکسته بودند به ایشان گفتم که ما به دستور امام از پادگان خارج شده ایم ایشان فرمودند آیا می خواهید به آنجا برگردید گفتم نه با من دو سرباز دیگر هم بودند که نامشان را فراموش کرده ام ایشان ما را به منزل شخصی خود بردند پس از خوردن غذا برای ما لباس شخصی آوردند و به هر نفر از ما پنجاه تومان پول دادند و به افرادی که در منزل ایشان بودند گفت اینها را به ترمینال ببرید و سفارش کردند که از ما مراقبت شود چون اگر ما به دست افراد نظامی می افتادیم بدون محاکمه دادگاه صحرایی و تیرباران در انتظار ما بود.
به سلامتی به تهران رسیدم و پس از دو ماه که مخفی بودم حضرت امام خمینی از پاریس تشریف آوردند. آن روز من در میدان آزادی بودم که اگر قرار باشد همهی قصه را برای عزیزانم بنویسم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
امام پس از پیروزی انقلاب دستور دادند که سربازان به پادگانها برگردند و خدمت خود را تمام کرده برگه پایان خدمت دریافت کنند ما هم همین کار را انجام دادیم و دوران سربازی را به پایان بردم و دوباره به شرکت ایران خودرو رفتم و زندگی عادی خودم را شروع کردم.»
وي سال 1359 با دختری سیده از خانوادة اهلبیت (ع) ازدواج كرد او در اين باره چنين نوشته است:
«الحق من همة موفقیتهای زندگیم را مرهون همراهی های مشفقانه او هستم خداوند از این زندگی سه فرزند به بنده حقیر عطا فرمود که نام آنها به ترتیب سن ناهید، علی و مهناز باریکانی است كه در تهران متولد شده اند در عین حالی که کار می کردم به فکر ادامة تحصیل افتادم و با داشتن این فرزندان کلاسهای اول نظری تا چهارم را در دبیرستان استاد شهید مطهری ادامه تحصیل دادم. »
از بدو نوجواني داراي صوتي داودي و دلنشين بود . بعدها از اين حسن خداد دادي در ترويج معارف اهل بيت و اقامه عزاي حسيني بهره جست . به همين مناسبت از جواني به شعر علاقه مند بود و بتدريج استعداد سرودن را در خود يافت و به پرورش آن اهتمام ورزيد . ناصر در اين باره چنين نوشته است:
« آن کلاسهای شعری که در نزدیکی منزل ما تشکیل می شد مرا به سمت خود جذب کرد. تازه گم شده ی خودم را پیدا کرده بودم در هفته سه جلسه شعر می نوشتیم و در آن کلاسها خوانده و نقد و بررسی می شد. استاد کلاس شعر جناب آقای منصوریان بودند صناعات ادبی را از کتاب ارزشمند استاد فقید جلال الدین همایی استاد دانشگاه تهران در طی شش سال با اشتیاق کلامل آموزش دیدم از قبیل عروض، قافیه و انواع شعرها در قالب کلاسیک دست و پنجه نرم کرده گاهی از شعرای بنام زمان از قبیل استاد حمید سبزواری، استاد کاکایی، استاد عمرانی، استاد غزوه، استاد علی معلم، استاد مرحوم نصراله مردانی دعوت به عمل می آمد و با تشریف فرمایی خودشان در کلاس شعر ما باعث ارتقاء سطح آگاهی ما در موضوعات شعری می شدند.»
صفاي باطن و تمسك به اهل بيت سلام الله عليه و داشتن قريحه شاعري موجب گرديد كه بزرگترين واقعه در زندگي ناصر باريكاني رخ دهد . رخدادي مبارك كه زندگي وي و بلكه زتدگي اقرباي وي را نيز دگرگون نمود.
وي در اينباره چنين نگاشته است:
«شورٰ جذبه و عشق مولی علی (ع) همیشه مدد حقیر بود. تا اینکه در یکی از شبهای سال 1377 بر اثر خوابی که شرح آن را در اول کتاب نه
جالبلاغهی منظوم آورده ام شروع به نظم این اثر گرانقدر نمودم.
این منظومه در حدود چهارده هزار بیت شعر بر وزن مثنوی حماسی می باشد. سه سال کار بی وقفه ثمره چاپ این اثر گردید.
سال 1380 سه هزار نسخه از این کتاب به چاپ رسید که پس از مدت بسیار کوتاهی نایاب گردید و هم اکنون برای چاپ نوبت دوم در دست اقدام می باشد. این اثر از طریق ایات عظام مورد تایید قرار گرفته است. حقیر در ابتدای این منظومه چنین نوشته ام.
دلم روشن از نور نام علیست(ع)
وجودم پر از احترام علیست (ع)
درآورده ام گر کلامی به نظم
سخن نیست از من کلام علیست(ع)
وي نظم ارزشمند نهج البلاغه را به مدت 3 سال ادامه داد و به پايان برد. مرجع مورد استنادش «نهج البلاغه» استاد گرامي مرحوم سيد جعفر شهيدي (ره) بود.
منظومه نهج البلاغه استاد ناصر باريكاني بر وزن مثنوي حماسي و در حدو د چهارده هزار بيت سروده شده است.
ترديدي نيست كه با توجه به پيچيدگيهاو صناعات ادبي و تلميحات و استعاره هاي كتاب شريف نهج البلاغه مسلما ترجمه آن به فارسي براي بيان لطائف و ظرائف فرموده هاي مولي الموحدين بسيار دشوار مي نمايد و طبعاً برگرداندن ترجمه به نظم با حفظ امانت در معنا و مفعوم امري بسيار دشوارتر خواهد بود . اما در اين راه بزرگ و پر افتخار به قيين عنايت مولا قرين همت او بوده است . چرا كه در نيمه هاي شب يكي از ماههاي سال 1377 در رويائي صادقه حضرت امير المومنين علي (ع) را ملاقات مي نمايد :
روزها و شبهای پایانی کار به نظم درآوردن کتاب را می گذراندم که شبی بسیار دلتنگ بودم و با خودم می گفتم که چرا اقایم، مولایم و سرورم را در خواب ندیده ام.
یکی از شبها خوابدیدم که شخصی را برای سخنرانی در جلسه ای دعوت کرده اند، جمعیت بسیار زیادی آمده بودند شخصی را که با لباس روحانیت و عمامه ای سبز بر سر داشت دیدم او برای سخنرانی آمده بود و در جایگاه ایستاد و فرمود:« بسمالله الرحمن الرحیم »
سه مرتبه این جمله را تکرار فرمودند. مردم سر و صدا می کردند و گوش نمی دادند. آقا که نمی دانستم کیست جلسه را ترک کردند انگار میدیدم که در زیر پای مردم نان زیادی ریخته است و مردم آنها را لگدمال کرده پراکنده می شدند من از کنار آنها گذشتم خودم را به آقا رساندم. دست ایشان را گرفتم به طرف من برگشت دست در گردنش انداختم جلوی عمامه اش را بوسیدم و او را که نمی شناختم به پیغمبر خدا قسم دادم که حقیر کتاب نهج البلاغه را به نظم نوشته ام ، کمکم کن تا آن را کتاب کنم .نگاهی به بنده انداخت و فرمود با من بیا و به راه افتادند با فاصله از پشت سر ایشان به راه افتادم در همان عالم خواب بناگاه بیادم آمد شاید ایشان آقایم علی (ع) باشد...؟؟.jpg)
پس از مقداری راه رفتن در زیر ساختمانی که سه طبقه داشت و هنوز کار آن تمام نشده بود نشست، ایشان چهار زانو نشسته بود و حقیر به صورت دو زانو جلو ایشان نشستم نگاهی به حقیر کرده فرمود نامت چیست عرض کردم :ناصر باریکانی . سه مرتبه اسمم را پرسید پس از آن دست در جیب داخلی عبایش کرده قلمی را که بدون دوات و مرکب به رنگ سبز می نوشت بر روی کاغذ کوچکی نوشت ناصح باریکانی کاغذ را از آن بزرگوار گرفتم آنگاه پرسید بگو ببینم چه نوشته ای....
کلمات قصار شمارهی 28 را در یادم داشتم که ایشان فرموده اند بر ترین پارسای جهان کسی است که پارسایی خودش را پنهان نگاه دارد. و من چنین خواندم:
بود برترین پارسای جهان همان کس که آن را بدارد نهان
از خواب بیدار شدم اذان صبح بود. مثل ابر بهار گریه می کردم بر خاستم وضو گرفتم و نماز صبح خواندم. اما همچنان گریه می کردم.»
شاعر گرانمايه نهج البلاغه در حالي به سرودن اهتمام مي نمود كه همچنان به تصدي شغل حساس كنترل كيفيت در ايران خودرو تمام وقت اشتغال داشت. وي در اين مقطع براي كسب فيض مكررخدمت اساتيد و علماي كرام مشرف مي شد :
« در مدت به نظم درآوردن کتاب بارها خدمت آیت .... حسن حسن زاده آملی رسیدم چون شنیده بودم ایشان شاعر هستند وقتی که خوابم را برایش تعریف کردم فرمودند پسر جان تو خواب ندیده ای در بیداری دیده ای چون خوابها دو گونه است یا شیطانی یا رحمانی و خوابهایی که معصومین در آن باشند شیطان اجازه ورود به آن را ندارد پس رویای صادقه است. کار خوب سلیس و روانی است ادامه بدهید انشاء... کتاب خواهد شد.»
لصف و ملاحت ديوان استاد ناصر باريكاني در تمامي ابيات جاريست . وي در عظمت امير المومنين علي (ع) به حق استادانه چنين سروده است :
علی را اسم اعظم می توان گفت
علی را بحر عالم می توان گفت
چرا از شعر ناصح در شگفتی!؟
که نم را از همان یم میتوان گفت
نم= شبنم
يم=دريا 
البته اين نكته قابل توجه است كه از اين اثر نفيس كه از به حق از جمله مفاخر روستاي باريكان و طالقان است تا كنون در چندين نوبت تجليل به عمل امده است و نشريات در مورد آن مطالب متعددي چاپ نموده اند و در جشنواره هائي كه برگذار شده با كسب رتبه برتر جوائزي نيز به شاعر تقديم شده است . اين اثر همين اينك زيور برخي از كتابخانه هاي مهم بوده و تقريرهائي نيز توسط برخي از مراجع و اساتيد بر آن نگاشته شده است. اما با اين ح
ال در منطقه طالقان و نزد طالقانيها آنچنان كه بايسته آن است تا كنون مورد توجه محافل ادبي و اديبان فرحيخته طالقان قرار نگرفته كه اميدواريم به زودي به نحو شايسته اي مورد تجليل قرار گيرد .
وي در آخرین ابیات ديوان در قالب دعا چنين سروده است:
تو را یــا علـی بر پـیمبـــر قسـم
هدایـت نـمــاز جـمله را از کــرم
چو ناصح نوشتی تو نامم به خواب
دعایـم نما یا علـی (ع) مـستجاب