|
ابتداي سخن بنام خداست |
انتهاي سخن بنام خداست |
|
ابتدائي كه ابتدايش نيست |
انتهائي كه انتهايش نيست |
|
خالقي بي مثال و بي مانند |
رازقي بينياز و دولت مند |
|
حاكمي با اراده و عادل |
هم وجود از وجود او كامل |
|
جودبخشي كه خودنخواهدجود |
سودبخشي كه خودنخواهد سود |
|
زانكه درسلك پادشاهي نيست |
پادشاهيش را فنائي نيست |
|
جز به توصيف رسم و نام نگفت |
قدر وصفش كسي تمام نگفت |
|
در سپيدي و در سياهي نيست |
نقش او آن چنانكه خواهي نيست |
|
همه از او به حد خود زنده است |
ذات او بيمثال و مانند است |
|
راه ديگر مجو كه راهي نيست |
جز پناهش دگر پناهي نيست |
|
ورنه هرگز چنين وجود نبود |
از وجودش جهان گرفت وجود |
|
سر تعظيم روي خاك نهي |
به كه در ورطة هلاك نهي |
|
هر چه باشم بپاي بندگيم |
اين چنين دان شعار زندگيم |
|
********************* |
********************* |
|
اين جهان گاهواره جنبان است |
آنكه بيدار اودر افغان است |
|
كودكان دگر ز گريه او |
گاه بيدار مي شوند چون او |
|
حيله چرخ بس فريبنده است |
خوش زبان وبيان و گيرنده است |
|
بهرش اسباب بازي دنيا |
به دهندش عروسك زيبا |
|
او به بازي همي شود مشغول |
بيخبر آنكه مي زنندش گول |
|
حال بيند نبيند آينده |
رنگ بيند همه فريبنده |
|
تا به كي غافلي به بازي خويش |
همچوموران كمي تودورانديش |
|
در پي توشه زمستان باش |
پاي بند حدود ايمان باش |
|
زندگاني عزيز و محترم است |
ني كه بامال وثروت ودرم است |
|
علم آموز تا شوي آگاه |
ديده بگشاي تا نيفتي چاه |
|
آدمي را دو چشم بيننده است |
يك نماينده يك رهاننده است |
|
يك ز قالب كند نگهباني |
يك ز اوضاع حال و پنهاني |
|
اين نگهبان ظاهر انديش است |
وان نهان بين ورهبرخويش است |
|
نيك بنگر كه هر دو ديده تست |
ديده ره گشا و ايده تست |
|
زيركي گر ازين دو سود بري |
پي مقصود خويش زود بري |
|
چون ببيني كه كاخهاي عظيم |
گشته پاشيده همچو كوي يتيم |
|
حكمرانش كه پادشاهي داشت |
لشكر و پرچم و سپاهي داشت |
|
بعدچندسال تخت وتاجش رفت |
دولت وشوكت و رواجش رفت |
|
پس بينديش در كجا رفتند |
گوئي در خاك يك بيك خفتند |
|
گر تواني به دورتر بنگر |
تا بيابي دقيق راه سفر |
|
چندروزاست اين جهان با تو |
بگذرد بعد چند زمان با تو |
|
بهراين چندروزه حاجت نيست |
آنچه داري تورا كفايت نيست |
|
دخل وخرج است باحساب دقيق |
كن در اين باره جان من تفريق |
|
عمر بگذشته فكر نو داري |
دست در آستين گرو داري |
|
دست افكن ز آستين بيرون |
رو سوي چرخ و در پي گردون |
|
پادشاهي برهنهات سازند |
در دل خاك و دخمه اندازند |
|
با فقيران و بيكسان باشي |
بهر آلام مرحمي باشي |
|
آن حقيقت كه از تو بيرون شد |
اصل چون رفت لاشه مدفون شد |
|
فاتحه خواجه رفت و مال بماند |
بهر فرداش دانهاي نفشاند |
|
مال اندوخت و بهر خود ننهاد |
همه يكجا به راي از كف داد |
|
يادم آمد حديث نيكوئي |
از بزرگي و خوش سخنگوئي |
|
چون خري زادي وخري زيستي |
چون خري مردي و ندانستي |
|
سود ها در وجود تو بودي |
ليك بر خود نخواستي سودي |
|
سفله بودي و بخت برگشته |
از همه بهره بيخبر گشته |
|
سود خود را ز بخل رد كردي |
نيك پنداشتي و بد كردي |
|
تا خبرگشتهاي ديگر دير بود |
كه پشيمانيت ندارد سود |
|
********************* |
********************* |
|
برخيزوبنگرعاشقاندرپشتدردرميزنند |
جمعيگرفته حلقهايجمعيبهدرسرميزنند |
|
صفهايطولانيببيندرپشتدرصفبستهاند |
هريك نواي خويش راباساز ديگرميزنند |
|
چون بلبلان بوستان افكنده هرجاغلغله |
چونطوطيانخوشبياننوكيبشكّرميزنند |
|
گوئي كه مرغان چمن پروازدرسويوطن |
بهر ديار يار خود بال كبوتر ميزنند |
|
باطبل و ني آوازها با كوسكرناسازها |
با نت به رَمزُ و رازها آهنگ بهتر ميزنند |
|
دلهايعاشقبيقرار دايم بوددرانتظار |
درگرد شمع شبهايتار پروانهسا پرميزنند |
|
درعرشه مهرآفريننور ار نهند درآستين |
گرپاي در انور نهند دستيدرآذر ميزنند |
|
گرهمره ياران شدن همچونسبكبالانشدن |
هرگاه رهگمميكنند اللهاكبر ميزنند |
|
ايشادي و مستيمااي جملههستيما |
درياد تو با نام تو نقشی به دفتر ميزنند |
|
هرچندعشقعاشقكشستامّا مرادي بنگرد |
پيوستهساز عشقرا با سيمآخر ميزنند |
|
********************* |
********************* |
|
با اشاره عاشقي آغاز شد |
بعد از آن وقت نياز و ناز شد |
|
روز اول مشگلي با ما نبود |
بعد به پيچ افتاد دست انداز شد |
|
چند روزي در برويم وا نكرد |
با من مجنون سر ناساز شد |
|
هر چه پيغامي فرستادم نهان |
اين نهانيها پر از آواز شد |
|
يك شبي گفتا فروكش حاجتت |
كي تواني محرم اين راز شد |
|
گفتمش جانم به جانان ميدهم |
در قبول افتاد درها باز شد |
|
شامرادي را ببخشا زين گنه |
در ميان جان و تن غماض شد |
|
********************* |
********************* |
|
آنجا که او نخواست به دریا مرادیا |
کشتی دچار گردش گرداب می شود |
|
بهر نجات دست خدا گر میان بود |
یک تخته هم وسیله واسباب می شود |
|
********************* |
********************* |
|
چشمي كه تورا نديده كورست |
بي روشني و صفا و نورست |
|
بگشاي تو ديده تا ببيني |
آن را كه هميشه در حضورست |
|
خواهي كه تو را كنم هدايت |
درغالب فهم و در شعورست |
|
هر لاله كه از چمن برويد |
در چشم بصير در عبورست |
|
نزديكتر از تو در دلت نيست |
انديشه مكن كه از تو دورست |
|
بگذر زهوا كه دشمن ماست |
آلوده به نخوت و غرورست |
|
هردل كه فرا گرفته دانش |
درظاهر نيك و بد صبورست |
|
برخيز كه روز امتحان است |
بيداري و خواندن و مرورست |
|
مغرور مشو چو وقت تنگست |
بشتاب كه بانگ ناي صورست |
|
گوئيم مراديا دگر بار |
چشمي كه تو را ناديده كورست |
|
********************* |
********************* |
|
برچشمدل بگفتم تو رهنماي مائي |
گفتا توبگذر از اين درسر بود خدائي |
|
گفتم كجاخدا را زانجايگه نتوان جست |
گفتا تو نيز برگو آخر تو خود كجائي |
|
گفتم كه درحريمت مارا كه ره ندادند |
گفتا مگو دگر بار اندر حريم مائي |
|
گفتم كه دل غمينم ازفرقت جدائي |
گفتا خموش هرگز نبود غم جدائي |
|
گفتم چگونه باشم ايمن زآستانش |
گفتا بدان كه باشد هر فعل را جزائي |
|
گفتم اگر كه جويم اما رهش نيابم |
گفتا كه رهروان را عشقست ني كه پائي |
|
گفتم كه در خيالم احوال او نگنجد |
گفتا درو نيابي بنيان و انتهائي |
|
گفتم كه شامرادي شهدي بگيردازگل |
گفتا كه عاشقان را نبود ازو رهائي |
|
********************* |
********************* |
|
خواب بر از ديدهام تا كه نبينم خواب را |
حالتی چون ماهيم ده تا نبينم آب را |
|
آن چرايي در جهان از ديده من بگذرد |
من ترا بينم نبينم در جهان اسباب را |
|
آشنائي چون غريبان حلقه بر در مي زنم |
بنده كي جويد به غير خانه ارباب را |
|
شب زپشت روز مي آیدو روزاز پشت شب |
گاه چاق و گاه لاغر ميكني مهتاب را |
|
در دل مو نغمههاي شور و شيرين مي نهي |
در تحيّر مي نمائي مرشد و طلاب را |
|
راهيان عشق در دريا شناور كردهاي |
در كمين بنشاندهاي صيّاد بي قلاب را |
|
جلوهاش درچشم عاشق آنچنان برندهاست |
ميكند جاري چو سيل بيامان سيلاب را |
|
آنچنان آسان بدام زلف او افتد بدام |
همچو كشتي گيج وسرگردان شود گرداب را |
|
گيسوانرا تاب داده تا كه جم آيد بدست |
با نسيمي ميپراكندي تو جمع و تاب را |
|
دانه زرين شبنم در چمن دادي صفا |
تاهماهنگي كند خورشيد عالمتاب را |
|
********************* |
********************* |
|
پندآوران كويش دارند پند نيكو |
هر بوستان ندارد گلهاي خوب و خوشبو |
|
آنرا كه دوست داري جز دشمني ندارد |
هشدار تا نگردي در گرد چشم و ابرو |
|
مهر وفاي خوبان بهتر ز خوبروئيست |
در خانه زشت دلجو زيبنده تر ز مه رو |
|
بلبل بباغ اميد تا صبحدم نخوابيد |
تا غنچه صبح بگشود سنبل گشاده گیسو |
|
اين زندگي دنيا بازيچهاي نباشد |
دلدادگان كويش اي نور چشم من كو |
|
در آئينه نظر كن بنگر دراوكه بينی |
چون آئينه در افتد افتي تو نيز با او |
|
گر جستجوي آبي باسنگ كوزه بشكن |
خواهي عطش نشاني بنشين برلب جو |
|
گفتار شامرادي چون سيخ در كبابست |
تا خام پخته گردد هردرد راست دارو |
|
********************* |
********************* |
|
درآن زمان كه منادي بخواندت در پيش |
تفاوتي نكند پادشاهي يا درويش |
|
ميان مور و سليمان زياد فاصله نيست |
يكي به تخت امارت و ديگری دل ريش |
|
خطيب صدر بفرياد گر ترا خواند |
چنين سخن نکردقبول مرد دورانديش |
|
وجودنوريكي هست وجاي تجزيهنيست |
اگركه تجزيهگرددنه كم شود نی بيش |
|
درخت هستی تو ني جدا ز يك پايست |
تو استوار ازوئي و بي غم و تشویش |
|
گهي شكوفه دهد گاه برگ يا شاخه |
كداميك كه ازين نخل نيست مي انديش |
|
تو قدرخود نشناسي حقير و گمراهي |
كه آفتاب هدايت نديد كافر كيش |
|
مراديا روش نقطه گير چون پرگار |
كه خط قائمه را نيست يكجوي پسوپيش |
|
********************* |
********************* |
|
به آب توبه و ضو ساختم براي نماز |
قيام كردم و نيت نماز شد آغاز |
|
الف شدم ببرش بعد دال وانگه ميم |
قرين شدم به سه حركت برآن مسبب ساز |
|
پس از ركوع و سجودش زركعت اول |
براي ركعت دوم زجا خزیدم باز |
|
ركوع بهر تو كردم جواب از تو شنيدم |
تو را ستودم و از تو شنيدم آن آواز |
|
ثنا ثناي تو بود و صدا صداي تو بود |
نياز خويش نمودم به نزد تو ابراز |
|
سرم به خاك نهادم به عجز بهر سجود |
كه تا به مهر نوازش كني به نعمت و ناز |
|
ثناي قدس سزاوار قدسيان باشد |
اگر تو نيز چنينی ديون خود پرداز |
|
اگر كه محرم رازي چو غنچه پنهان شو |
كه جاي غیر نباشد حريم راز و نياز |
|
در انتظار نشستن اميد ديداراست |
خوش آندمی كه درآيد مرادي در پرواز |
|
********************* |
********************* |
|
ماگوهر پاكيم و غم سنگ نداريم |
چون آئينة صاف بدل زنگ نداريم |
|
دركار خدائيم و به كس جنگ نداريم |
با ما منشين ورنه طريقت حد ما كن |
|
چون گل صفتان جامه تزوير نداريم |
در غنچه خود حاصل دلگير نداريم |
|
در پاي كسي حلقه و زنجير نداريم |
از ما بگذر دامنم از دست رها كن |
|
نوريكه خدا داد شبی تار نگردد |
در خانه گل منزل هر خار نگردد |
|
در آتش قهر خانه گلزار نگردد |
بيچاره برو كيسه پر بار دوتا كن |
|
با ما نظر سوء زكار تو خبر نيست |
در حرب دليران حدهر بي هنري نيست |
|
خوشباشكهمارا بتو اندك نظري نيست |
برجان مراديتو درين نكته دعا كن |
|
********************* |
********************* |
|
الهي داد ازين دل داد ازين دل |
الا اي دادرس فرياد ازين دل |
|
از آن روزي كه دل شد همدم من |
نگشتم يك زماني شاد ازين دل |
|
نه آن مرغم به بستان پرگشايم |
نه از زنجير غم آزاد ازين دل |
|
اگر آزادگان همّت نمايند |
سراسر بر كنم بنياد ازين دل |
|
دلم هر چند در دام غم افتاد |
خيال روي گل افتاد ازين دل |
|
اگر چه در جهان جز غم نديدم |
بماند نام من آباد ازين دل |
|
سخن از بعد من جاويد ماند |
نمايند هر زماني ياد ازين دل |
|
مرادي با نسيمي گل ميفشان |
گل طبعت مده بر باد ازين دل |
|
********************* |
********************* |
|
دربيابان ضلالتاسبهائي تاختيم |
بهرفتح قلهاي هريك عَلَم افراختيم |
|
برده ايم تيرقضاكرديم جانهارا سپر |
در رهسيل فنا خوش خانههايي ساختيم |
|
بافلككرديم بازيبرديماولچيزها |
عاقبت با يك ورقاين بردهها را باختيم |
|
شامراديروزاولگشتتسليمازوفا |
برقدوبالاي او تا يك نظر انداختيم |
|
********************* |
********************* |
|
حديث عشق مياموز مرد فرزانه |
وگرنه سربه بيابان نهی چو ديوانه |
|
در اين حديث هزاران کرشمه ونازاست |
درآن مقام نشاني زشمع وپروانه |
|
به يک اشاره گرفتار مي شود عاشق |
به يک کرشمه دهد جان خود به جانانه |
|
کمند عشق درازاست وپيچ وخم دارد |
براي دام درآن نقطه مي نهي دانه |
|
خلاصه عشق حقيقي تبش خطرناکست |
که اين حکايت عشق است ني که افسانه |
|
صلاح کار مرادي براي سوختن است |
اگر که جان ببرد دوست به که بيگانه |
|
********************* |
********************* |
|
سرّسخنكجاتوان باسخنيكنم بيان |
باچهجهت وز چه هدف باچه قلم باچه زبان |
|
شرحجهانمعرفتبادل تيرهمشكلاست |
گوهر پاك بايدش آئينه تا كند عيان |
|
خطسياهبررخصفحهتيرهسودنيست |
زانكهدران سياهدل هر رقميشود نهان |
|
ديدهتوانكهراهرا ازبد و خوببنگرد |
آگه راه كيشود كور زِره عصا زنان |
|
پردهشب نگسترد بررخ آفتاب روز |
ابرسياه گر كشد پرده بروي آسمان |
|
نورخداكهجلوهگر گشتزمشرقحرا |
اوج گرفت در فضا نور فشاند در جهان |
|
معتقدانپاكدلمژدهوصليافتند |
كوردلان دون صفت جذب شدند بگمرهان |
|
خال سيهبتابشكوكب معرفتزدند |
هم به كمين نشستهاند تابه هدف كنندنشان |
|
چهرهتابناكاوشدسپريبرايشان |
از پس اين سپر زدند ضربه به قلب دوستان |
|
بينفروغ وآئينه خودورقسيهشدند |
تا كه صفاي آئينه رخ نكند به مردمان |
|
بالدرازتيز پرهمچوعقابشد باوج |
تاكه بچنگ آورد طعمه دست ديگران |
|
ديوفسونگرزمانشد برآدمازنهان |
تا كه زآستين كشد دست غرض بآستان |
|
برشبتيرهدلبگوصبحاميددرپياست |
روي سياه شوم تست يا به فنا يا به امان |
|
نقطهآفرينش از حركت پارهخطنگر |
گرچه رود به هر طرف باز رسد بجاي آن |
|
دردل نقطهخلقشدديو،فرشته،آدمي |
ديو بد و فرشته خوب دوزخ و جنّتش ميان |
|
سرّ سخنچهسادهشدپوششآنگشادهشد |
چشمگشامگوكهمنبيخبرمازآنزمان |
|
لکه ابر وآفتاب في المثل يک اشارت است |
کس نکشد مراديا پرده بروي آسمان |
|
********************* |
********************* |
|
بادل سخن بگفتم نشنيدهام جوابي |
بي گوش ميشنيدم گفتار دل حسابي |
|
گرمن سخن بگويم گوش جهان بداند |
گردل سخن بگويد موجي ازو نيابي |
|
اندر درون جانم خطاط نكته پرداز |
بي آنكه كس بداند بنويسد او كتابي |
|
گرديده را ببندم با خالصان همره |
يكدشت گل بكارم بي بذر و كشت و آبي |
|
نقاش گر ببيند آن بوستان پرگل |
دنيا به حيرت آرد با طرح انقلابي |
|
دانم كه در درونم غوغاي عالمي هست |
دانستنش صوابي ناديدنش عذابي |
|
خونابه ميچكد گر از مژگان سنبل |
زيرا كه ريشه دارد در سينه ترابي |
|
اسرار آفرينش در پيش كس عيان نيست |
افكار وعقل و دانشافتاده در حبابي |
|
آئينه درونم صورتگر جهان است |
چون در سياهي شب تابيده آفتابي |
|
چشم از جهان بپوشم بينم جهان ديگر |
گوئي ستاره ريزد از آسمان آبي |
|
مرغي كه آسمانها در زير بال دارد |
يك چند جا گزيده در خانه خرابي |
|
حال آن كه خاك گشتي پروانه شا مرادي |
از ديده ده شرابي وز سينة زن كبابي |
|
********************* |
********************* |
|
هرنفسيكه ميزنمآب حيات باشدش |
هر قدمي كه ميروم خمس وزكات باشدش |
|
من باميد زندگي پاينهاده دروجود |
دل به هواي بندگي صبر و ثبات باشدش |
|
هرگذري كه بگذرم صحبت آشنا بود |
هرچمني كه بنگرم جلوه ذات باشدش |
|
شخم كنيدباغرا بذر گليپرا كنيد |
مزرعه را قرق كنيد شاخ نبات باشدش |
|
جان بكمندتنبودچونمگسيدرعنكبوت |
سعيوتلاشكنكنونبلكهنجات باشدش |
|
خاك زمين خشك را سبزه و گل نبد مگر |
دردل جويبارها آب قنات باشدش |
|
فطرت پاك آدميشسته زچشمه بقا |
گربه لجن نيافكني علّه برات باشدش |
|
محوچودرخداشويجامجهاننما شوي |
صوفي باصفاشوي جمله صفات باشدش |
|
محرم رازميشوي جمله نماز ميشوي |
چون بصلاح آمديصوم صلات باشدش |
|
لحظهگهي مراديا ديدن او فرا رسد |
صورت زرد و خسته و آبله پات باشدش |
|
********************* |
********************* |
|
يار من گر به تبسّم لب خود باز كند |
مرغ جانم زبدن خيزد و پرواز كند |
|
من فداي لب لعل نمكينش گردم |
كه اگر او به شبي در به رخم باز كند |
|
قلب ديوانه تمناي وصالش دارد |
او برين عاشق شوريده خود ناز كند |
|
درسرا پرده او جاي من واله نيست |
مگر آن روح مسيحا دمد اعجاز كند |
|
به هواي سركويش چو خزان افتادم |
كو بهار ديگري روز نو آغاز كند |
|
شامرادي همه عمر بر اين اميدي |
يار بازآيد و درپرده همي راز كند |
|
********************* |
********************* |
|
تا نتايد نوريازروزننظركردن خطاست |
تا نبينيراه راروشنسفركردنخطاست |
|
تا ترا نيتنبدجانا عمل بيهوده است |
ورترا مقصدنشد پيدا سفركردنخطاست |
|
ماه گربيرون نيايد از كه ميجوئي نشان |
دلاگرشيدا نگرددنوحهسركردنخطاست |
|
دوستي گر ميتواند كاميابي بردهد |
سينهرابرنيزهدشمن سپركردن خطاست |
|
گرنگشتي مطمئن از دفع شر اژدها |
دست را ازآستين خود بدركردن خطاست |
|
شامراديديدهحسرتبديدارشبدوز |
بيرخمحبوبخودشب راسحركردنخطاست |
|
********************* |
********************* |
|
اين دل ديوانه را زنجير كن |
حلقه پيوسته را تدبير كن |
|
در كمند زلف خوبانش ببند |
وز سرشك ديدگان تطهير كن |
|
آية انّا فتحنا را بخوان |
مشكلات عشق را تفسير كن |
|
شمع با پروانه را بنمايدش |
سوختن با شعلهها تصوير كن |
|
بلبل و گل در شبانگاه بهار |
با قلم اين جمله را تحرير كن |
|
عاشقي غواص شو دريا بزن |
خويشتن را با بلا درگير كن |
|
گرهواي غنچه داري خارشو |
نفس را در پاي گل تحقير كن |
|
شاهمرادي يا مگو من عاشقم |
يا چو مرغان ناله شبگير كن |
|
********************* |
********************* |
|
اينخوشنشينانگاهگاهخودرابهصحراميزنند |
ازجامهبيرونميروندبرجامصهباميزنند |
|
هردمنسيميميوزدبويگلستانميرسد |
اينگلفروشانسالهاستامروزوفرداميزنند |
|
بانگ رحيل كاروان چون زنگ میآيدبه گوش |
چون راهب ناقوس زن زنگ كليسا ميزنند |
|
پرواز كن پرواز كن نو زندگي آغاز كن |
سودگران عشق دست از قيد دنيا ميزنند |
|
چون عاشقان راستين برآب و آتش زن چنين |
غوّاص سا بهر گهر خود را به دريا ميزنند |
|
يوسف مثال خاوري گردش هزاران مشتري |
تيري زشصت عشق بر قلب زليخا ميزنند |
|
هرجا كه يوسف شد روان اندر پيش گشتي دوان |
آوازه رسوائيش با كوس و كرنا ميزنند |
|
مطرب بزن ساز ديگر از دل كش آواز ديگر |
آن ساز بر آن ها زدند اين ساز برما ميزنند |
|
گرعاشقي ديوانه شو ورنه چو مرغان دغل |
از خود ندارد بيضهاي بيهوده جا جا ميزنند |
|
اي نخل سبز جويبار دائم نماني پايدار |
روزي تورا از روزگار با تيشه از پا ميزنند |
|
بگشا مرادي چشم را درسي زبلبل ياد گير |
منقار سرخ خويش را برخار گل ها ميزنند |
|
********************* |
********************* |
|
برشامتيرهگفتمتو قاصد گناهي |
اشك بلور ريزد برصورت سياهي |
|
سريبه سينهدارم چونغنچههاي بستان |
عابدنشستهغمگينزاهدبه اشك وآهي |
|
صدهاهزار ره روگمكردهدرتوراهش |
هرجا كه پاگذارد بيراه ياكه چاهي |
|
درپشت اينسياهي آواي رحمتآمد |
اي نااميد بازآ اينجا بود پناهي |
|
هرجا وزد نسيمي چون فصلنوبهاران |
درزيرسنگخارا بيرون كشد گياهي |
|
روزيرسد كه پرسند ازذرّه ذرّههايت |
ازپيكرت بسازند قاضي ودادگاهي |
|
برچين تو شامرادي سجادّه ريا را |
درخانه قضاوت بنشسته پادشاهي |
|
********************* |
********************* |
|
گرنميخواهي نميگويم سخن |
تو سخن گوئي در اينجا ني كه من |
|
من چو ني اندر نيستان آمدم |
نه زبان دارم نه ناي و نه دهن |
|
جز ني ببريده بيجان نيستم |
اي نوازنده زلب با من بزن |
|
كش برون از سينهام آوازها |
رقصآور بلبلان را در چمن |
|
چون مرا قامت برامد بند بند |
جاي هر بند است آن اجراي فن |
|
پس مرا چون دست موسي ساختي |
خويش گشتي اندر و اژدر شكن |
|
از برايم داستانها ساختند |
ناله كردم از جدائي با وطن |
|
چون شدم فرسوده دورم ريختند |
عارفان از من سخن آموختن |
|
شامرادي گر چه نيني بود وني |
جاي هيزم چوب او را سوختن |
|
********************* |
********************* |
|
با اهل دل بگوئيد بر ما نظر نمايد |
از حال ما بپرسد زين در گذر نمايد |
|
افتادگان كويش چشم انتظار وصلند |
شوريده را به مهرش شوريده تر نمايد |
|
اي آشناي ديرين درباغ خيز و گل چين |
گل واژههاي طبعش همچون شكر نمايد |
|
كو روزگار پيشين وان عهد و استواري |
با ياد آن تو گوئي خون در جگر نمايد |
|
مهر تو پروريده در غنچه راز پنهان |
هر برگ يك حجابست چون جلوهگر نمايد |
|
با محرمان بيدل بند نقاب بگشا |
تا جان دهم چناني پروانه پر نمايد |
|
آن حلقههاي زلفش آسان بدست نايد |
يك غنچه تاشود گل عمری بسر نمايد |
|
عهدي كه با تو بستم آن بارها شكستم |
هر بار بازگشتم نزديكتر نمايد |
|
مانند عنكبوتان تاري زدم به غاری |
تا راه را ببندم دفع شرر نمايد |
|
گفتار شامرادي راز دلش گشوده |
آمال و آرزويش بر دادگر نمايد |
|
********************* |
********************* |
|
چون طلا خالص نداري سوي بازارش مبر |
قلب را جاي طلا نزد خريدارش مبر |
|
عطر اگرخواهي بهجمع گلفروشان باردار |
عطراگرخوشبونباشدپيشعطارش مبر |
|
گر اناالحقميزني اندر عمل حلاج شو |
عشق تا سوزان نگردد بر سردارش مبر |
|
وصلت عشق است با آتش نگر پروانه را |
گر بسوزي نامي از عهد گرانبارش مبر |
|
در عمل عيار باش و هم ترازوي كمال |
فعل ناسنجيده خود را به عياّرش مبر |
|
گوی سبقت آن ربايد پخته سازد خام را |
اسب فربه را به تكتازي مضمارش مبر |
|
تار موي چنگ اگر برناخن مضراب دا |
سعي كن مضراب را برتار بسيارش مبر |
|
تا نهايت ميتواني تاخت تا ميدان تراست |
گرچه نتواني وليكن پي باسرارش مبر |
|
زيرك آن نبودكه غافل را به غفلت افكند |
گرتوئيزيركحقيقت دار و مقدارش مبر |
|
شامرادي را به مهماني اگر دعوت كني |
خوان رحمتكن نصيبش سوي مردارش مبر |
|
********************* |
********************* |
|
من با تو عهد بستم جز بر تو دل نبندم |
جز بهر تو نگريم جز بهر تو نخندم |
|
در كارگاه هستی يك شي بي سوادم |
تو ثانی نسيمی من ثانی پرندم |
|
در آينه كه بيني بنگر كه تو جز اينی |
در كوه و دشت وصحرا جوينده و چرندم |
|
از بعد آفرينش اين گونه پروريدم |
ني مرحمی به زخمي نی نيش ونی گزندم |
|
با يارشوخ طبعم در شعرو ترك تازي |
آتش اگر بسوزد من ثاني سپندم |
|
دنياي بيكرانه بازيگر زمانست |
صدبار اگر ببازم آخر براو برندم |
|
اي مدعی زدوران مارا ازو مترسان |
هر چند ره مخوفست من چابک و دوندم |
|
يك ناصح ظريفم بر نفس سركش خود |
مارا گنه نباشد گر نشنوی تو پندم |
|
بگشاي در برويم تا عطر تو ببويم |
من در نمی گشايم در روی کس نبندم |
|
درديكه بر دلم هست اين است شامرادي |
بردردها طيبي بازا كه دردمندم |
|
|
|
|
رباعی: |
|
|
|
اي خالق من ستاره بارانم كن |
چون شمع به ديده جمع خوبانم كن |
|
من هيچ نيم تو ميفزايي همه را |
بگشا دهنم چو غنچه خندانم كن |
|
********************* |
********************* |
|
گفتم تو دلي بديدمت والاتر |
گفتم تو گلي بديدمت بالاتر |
|
گفتم چه بگويمت زگفتن خجلم |
اعلا نبود ز عاليت اعلاتر |
|
********************* |
********************* |
|
خودرا نشناسي همه برباد شده |
چون بنده به دينار كم آزاد شده |
|
تا بنده بدي تابع يك فرماني |
حالي بسرت جملگي فرياد شده |
|
********************* |
********************* |
|
گرشمع شوي بروي طاقت ببرند |
گرگل بشوي ميان باغت ببرند |
|
با گل بنشين و با شمع آرام بگير |
تا اهل صفاجاي چراغت ببرند |
|
********************* |
********************* |
|
عشق آمد و آتشم زد و افسون كرد |
شد پرده نشين و جگرم را خون كرد |
|
آه دل من دميده شد در دل ني |
ني ناله نمود و آه دل بيرون كرد |
|
********************* |
********************* |
|
اي ديده گلاب زن كه يار آمده است |
در خانه بيدلي نگار آمده است |
|
خاموش كن اين شمع جهان يكسره سوز |
مقصود واميدو انتظار آمده است |
|
********************* |
********************* |
|
در كوره ي عشق تا كسي خاك نشد |
كز باد پراكنده در افلاك نشد |
|
در بستر خاك او نروييد گلي |
شوريده نناليده و غمناك نشد |
|
********************* |
********************* |
|
اي ساقي بزم دل مي ناب بيار |
يك جرعه لبِ تشنه ي بيتاب بيار |
|
از فرقت دوريش چو آتش سوزم |
خاموش كن اين آتش دل آب بيار |
|
********************* |
********************* |
|
هشدار ترا كه زندگاني خواب است |
مانند كفي شناور اندر آب است |
|
برخيزكه شب گذشت و خورشيد دميد |
خورشيد چراغ خانه مهتاب است |
|
********************* |
********************* |
|
بر سنگ بگفتم كه چرا خاموشي |
افتاده به گوشهاي نداري جوشي |
|
گفتا همه علم تو بود سينه ي من |
پيش آي وبه سينهام بنه خود گوشي |
|
********************* |
********************* |
|
من نامه عارفانه طي خواهم كرد |
من ناقه عاشقانه هي خواهم كرد |
|
اندر ره عشق تا ابد خواهم راند |
گر ناقه ي تن نرفت پي خواهم كرد |
|
********************* |
********************* |
|
در جان و روان من روان دگرست
گر سينه ي ذره با قلم بشكافند |
در باطن هر جهان جهان دگر است
بيني كه نهاني به نهان دگرست |